جوجه پر طلایی
چند روز پیش رفتیم خونه آقاجون تو قصر شیرین
اونجا حسابی بهت خوش گذشت.شدیدا عمو وحید رو دوست داری و موقع جدا شدن ازش کلی گریه میکنی
یه روزش درحد یه ساعت رفتیم بیرون
اونجا الان هوا بهاریه

نخلهای اونجا که خیلی خوشگله

اینم جوجه هات که در ادامه راجع بهشون میگم

میگفتی مامان از گلهام عکس بنداز اما از خودم نه

مخالفت با اینکه ازت عکس بندازم


بالاخره من موفق شدم
دیروز رفتیم دکتر برای بابایی که پشتش درد میکنه اما نوبت گیر نیاوردیم
در حال برگشت تو جوجه دیدی و کلی اصرار کردی که بخری
من اصلا دوست نداشتم اما بخاطر تو خریدیم
از دیروز همش به جوجه هات چسبیدی و میگی خیلی دوستشون دارم
شب کنارشون خوابیدی وقتی خوابت عمیق شد بردمت تو جای خودت
الانم نه حموم میری نه حاضر میشی جایی بریم میگی جوجه هام میترسن تنها باشن
وقتی هم جوجه هات خوابن آروم حرف میزنی که بیدارنشن
نمیذاری ماهم راحت حرف بزنیم.بابامیگه خوش به حال جوجه هات وقتی خوابن اینقدر هواشونو داری




همش با کارتنشون بغلشون میکنی

چند بار نوشتن کلمه بابا رو برات گفتم دیشب نوشته بودی بعد آوردی نشونمون دادی
اولین چیزی که نوشتی بابا بوده
فقط نقطه هاشو هرچی بهت میگم کوچیک بنویس فایده ای نداره

عاشقتم پسر خوشگلم



جوجه پر طلایی 


